
این منم خسته در این کلبه ی تنگ
جسم درمانده ام از روح جداست!
من اگر سایه ی خویشم ، یا رب
روح آواره ی من کیست کجاست؟؟؟




تنها سرمایه زندگیم دوست داشتن همه رو دوست دارم حتی اونایی که در حقم بدی میکنن دلمو میشکنن آزارم میدن چون می گذرد غمی نیست
برای خریدن عشق هر که هر چه داشت اورد
دیوانه هیچ نداشت و گریست
گمان کردند چون هیچ ندارد میگرید
اما هیچ کس ندانست که بهای عشق اشک است












خانم دکتر اکی جوووووون پس از سال ها دوری و جدایی از اینترنت ، ایشان در گفت و گویی که دوشنبه شب با خبرنگار خبرگزاری واحد CNN داشتند، دلیل و هدف بازگشت خود را این چنین ذکر کردند: خوشمان آمد، به شما چه؟![]()

در این راستا همسایه محترم اینجانب (!) ضمن اظهار نگرانی شدید از تضمیم اخیر خانم دکتر اکی جوووون، خاطرنشان شدند :" ...این یه خطر جدی و مسلمی برای روح و روان جوان های عزیز کشورمون هست ...
بنده به شما قول میدم ظرف حدود یک ماه که از بازگشت ایشون بگذره ، آمار خودکشی افرادی که گروه سنی شون بین ۱۷ تا ۲۴ سال هستش به شدت افزایش پیدا خواهد کرد.
بنده جا داره که از خونواده های محترم درخواست کنم به هیچ وجه فرزندانشون رو پشت کامپیوتر تنها نذارن،
ا
احتمال اینکه مطالب وحشتناک جناب خانم دکتر رو بخونن خیلی زیاده ...رفت و آمد فرزندانشون رو به شدت کنترل کننو
همینطور از مسئولان محترم انتظار میره که نسبت به فیلتر کردن وبسایت جناب دکتر ، اقدامات لازم رو انجام بدن."
ایشان در ادامه سخنانشان خطاب به دکتر اکی جوووووووووووون فرمودند:
"... از دکتر اکی جوووون تقاضا می کنم در رابطه با تصمیم اخیرشون ، تجدید نظری انجام بدند......"
خب در پایان برنامه ، ارتباط زنده ای داریم با جناب دکتر اکی جووووون تا ادامه توضیحات رو از زبون ایشون بشنویم ![]()
-جناب دکتر سلام.....جناب خانم دکتر ...صدای بنده رو دارین ؟؟؟! ...خب مثل اینکه ارتباط ما با ایشون فعلا برقرار نشده ...برا اینکه حوصله تون سر نره یه جک بگم بخندیم:
يكي میره جهنم.دمپایی شو پرت میکنه تو بهشت.میگه: خدایا برم بیارمش؟![]()
یه روز هم یه سرهنگ داشته امتحان رانندگی می گرفته، از یارو می پرسه اگه کسی رو وسط خیابون دیدی براش بوق می زنی یا چراغ ؟طرف میگه: برف پاک کن
جناب سرهنگ! سرهنگ کف می کنه می گه : یعنی چی ؟ یارو می گه : یعنی یا برو این طرف یا برو اون طرف!
ب..ببهه...
دوستان اشاره می کنن که ارتباطمون با جناب خانم دکتر برقرار هست ...
جناب دکتر سلام...
-سام بو علکوم ...
اولا دکتر خودتی و هفت جد وآبائت
(به زبون کوچه بازاری جد وآبادت) ..یه بار دیگه به اکی جوون که خودم باشم توهین کنی و زیادی زر بزنی می دم اصغر سه چشم، روده ات رو بذاره کف دستت!
سرور شما که بازم خودم باشم
رشته اش کامپیوتره
، واس همین هم از مهندس پایین تر بهش بگی که دکتر هم یه نمونه شه می دم برو بچز قیافه تو یه جوری عوض کنن که مامان جونت هم نشناسدت..
عرض دیگه ای هست من در خدمتم.![]()
- ب..ب..بله ..جناب دکت...نه ببخشید خانم مهندس میشه لطف کنین و یه بیوگرافی مختصر از خودتون بفرمایین ؟
-خب؟
-خب بفرمایین دیگه
-آهان ..بنده اکی هستم که برو بچز از جمله مامان بزرگم بهم می گن اکی جوووووووووووون ...البته پسراغرورم بم میگن از همون موقعی که تازه ..دد ب ب یادگرفته بودم احساس کردم که به نویسندگی علاقه دارم
واسه همین کتابای بابام و همینطور درو دیوار خونه رو خط خطی می کردم
که آخرش یه روز مامانم که حسابی از دستم کلافه شده بود منو گذاشت تو فر تا حسابی برنزه ام کنه ، همین که خواست روشنش کنه دیگه دید که آخ آخ گاز قطع شده و بچه نیس!
- هه هه هه ...خب جالبه ...بینندگان عزیز توجه دارین که؟؟ این هم یه دلیل واسه اینکه بفهمین زندگی توی مملکتی که یه روز گاز نداره ، یه روز برقش قطع میشه ، یه روز آبش تموم میشه ، چقدر سخته !![]()
واقعا اگه اون روز گاز قطع نمیشد ، الان دیگه همچین دیوونه ای رو تو کشورمون نداشتیم 
-چی گفتی ؟؟...بزنم فکت رو بیارم پایین جوجه فسقلی؟
به جون آبجی بهارم ، زنده ات نمی ذارم ...حالیت می کنم دیوونه کیه![]()
-ب ببخشید...بینندگان عزیز...وقت برنامه مون همین جا به پایان می رسه تا برنامه بعد خدا نگهدار !
چون بیشتر تصاویر و مطالب دزدی ان(اعتراف تلخی بود)
ما که رسوای جهانیم این یکی هم روش
یا علی








با خودم یه قراری گذاشتم با تو هم می ذارم !!
می خوام دیگه ننویسم ترانه های زخمی دیگه نباشم شاعر ترانه شکسته
دیگه بغض نکنم بخندم !!!تا تو باور کنی من خیلی وقته به اون باوری که می گی رسیدم !!
قول می دهم که دیگر آهنگ گیتارم همدم ترانه های شکسته نباشد !!
ولی تو هم یه قولی باید به من بدی !
قول می دی هر وقت من دلتنگ دلتنگی هات شدم من !
بیام سر بذارم به روی شونه هات تا من با تو گریه کنم باشه؟ !!
بی منطق و بی حس و حسودی دختر
عاشق که نه ٬عاشق تو نبودی دختر
زیبا ، نه ... ببخشید تو پنهان شده ای
در رژ ٬ خط لب ٬ عینک ِ دودی دختر
پروانه شبیه تو دلم می خواهد
(( پروانه !!)) ولی زاغ ِ کبودی دختر
ترشیده شدی قبول کن ٬ تبعیدی !
جا مانده ای از قوم ِ ثمودی دختر
یک آدم ِ دیوانه ی دریا دل ٬ نه ...
دریا نشدی شبیه رودی دختر
آدم ٬ شبح ِ بی سر و پا یا گرگی؟
دنیا که نفهمید چه بودی دختر
حیف از قلم و کاغذ و شعرم وقتی ...
بی منطق و بی حسّ و حسودی دختر
من به اين معجزه ايمان دارم ...
باغبان دلشاد کنج ايوان زمزمه کنان می گويد:
منتظر بايد بود تا زمستان برود، غنچه ها گل بکنند ...
ديرگاهيست که من روزنه را يافته ام
به اميد رويش لحظه سبز ديدار
بذر بودنت را در دلم کاشته ام ...
با خودم می گويم :
نکند بی خبر از راه رسی و من دلخسته
با آن همه گلهای آرزو
در سحرگاه وصال جان خود را به تن خسته دشت بسپارم ...
از نسيم خواسته ام مژده آمدنت را
به من عاشق رنگين بدهد ...
شک نبايد به دلم پای نهد
من خانه قلبم را با اشک مژه گانم آب و جارو کردم
به اميد دیدارت
به اميد لبخندت
به اميد صحبت با تو
آسمان می خندد ، ماه همچون کودکی معصوم
سرسازش دارد ...
موجها می رقصند، نسترن نيز چو آهوی دشت
به سرمه مشکی چشمانش می نازد ...
عشق را می بويم
زندگی می پويم
آسمان می جويم
دلم اما غمگين سبد شيشه ای نگاه می بوسد ...
هيچ تريدی نيست
من به اين معجزه ايمان دارم
که تو هم می آيی
همراه چلچله ها، همصدای چکاوک ،هم پرواز قاصدک
هيچ ترديدی نيست
من به اين معجزه ايمان دارم
که تو هم می آيی
تو می آيی ...
همسفر من مثل تو منو رها کرد حالا دستام مونده و تنهایی من ای دریغ از من که بیخود مثل تو گم
شدم گم شدم تو ظلمت تن ای دریغ از تو که مثل عکس عشق هنوزم داد میزنی تو آیینه ی من وای
گریه مون هیچ خنده مون هیچ باخته و برنده مون هیچ تنها آغوش تو مونده غیر از اون هیچ ای ای مثل
من تک و تنها دستامو بگیر که عمر رفت همه چی تویی زمین و آسمون هیچ در تو می بینم همه بود و
نبود بیا پرکن منو ای خورشید دلسرد بی تو میرم مثل قلب چراغ نور تو بودی کی منو از تو جدا کرد؟
هميشه اين گونه بوده است . كسي را كه خيلي دوست داري ، زود از دست
ميدهي . پيش از آنكه خوب نگاهش كني ، مثل پرنده اي زيبا بال ميگيرد و دور
ميشود . فكر ميكردي ميتواني تا آخرين روزي كه زمين به دور خود ميچرخد و خورشيد
از پشت كوهها ، سرك ميكشد در كنارش باشي. هنوز بعضي از حرفهايت را به او
نگفته بودي ، هنوز همه لبخندهاي خود را به اونشان نداده بودي.
هميشه اين گونه بوده است . كسي كه از ديدنش سير نشده اي ، زود از دنياي تو
ميرود. وقتي به خودت مي آيي كه حتي ردّي از او در خيابان نيست . فكر ميكردي
ميتواني با او به همه باغها سر بزني و خرده هاي نان را به مرغابي هاي تنها بدهي .
هنوز روزهاي زيادي بايد با او به تماشاي موجها ميرفتي . هنوز ساعتهاي صميمانه
اي بايد با او اشك مي ريختي .
هميشه اين گونه بوده است . وقتي دور و برت پُر است از نيلوفرهاي پرپر ، خوابهاي
بي رويا و آينه هاي بي قاب ، وقتي از هر روزي بيشتر به او نياز داري ، ناباورانه او را
در كنارت نمي بيني . فكر ميكردي دست در دست او خنده كنان به آنسوي نرده هاي
آسمان خواهي رفت و دامنت را از بوسه و نور پُر خواهي كرد . هنوز پيراهن
خوشبختي را كاملا ً بر تن نكرده بودي . هنوز ترانه هاي عاشقي را تا آخر با او نخوانده بودي .
هميشه اين گونه بوده است . او كه ميرود ، او كه براي هميشه ميرود ، آنقدر تنها
ميشوي كه نام روزها را فراموش ميكني ، از عقربه هاي ساعت ميگريزي و هيچ
فرشته اي به خوابت نمي آيد . احساس ميكني به دره اي تهي از باران و درخت
سقوط كرده اي . احساس ميكني كلمات لال شده اند ، پلها فرو ريخته اند ، كفشها
پاره شده اند ، دستها يخ كرده اند و پروانه ها سوخته اند
متشكرم
براي همه وقت هايي كه مرا به خنده واداشتي.
براي همه وقت هايي كه به حرف هايم گوش دادي.
براي همه وقت هايي كه به من جرات و شهامت دادي.
براي همه وقت هايي كه مرا در آغوش گرفتي.
براي همه وقت هايي كه با من شريك شدي.
براي همه وقت هايي كه با من به گردش آمدي.
براي همه وقت هايي كه خواستي در كنارم باشي.
براي همه وقت هايي كه به من اعتماد كردي.
براي همه وقت هايي كه مرا تحسين كردي.
براي همه وقت هايي كه باعث راحتي و آسايش من بودي.
براي همه وقت هايي كه گفتي "دوستت دارم"
براي همه وقت هايي كه در فكر من بودي.
براي همه وقت هايي كه برايم شادي آوردي.
براي همه وقت هايي كه به تو احتياج داشتم و تو با من بودي.
براي همه وقت هايي كه دلتنگم بودي.
براي همه وقت هايي كه به من دلداري دادي.
براي همه وقت هايي كه در چشمانم نگريستي و صداي قلبم را شنيدي.
به خاطر همه ي اين ها هيچ وقت فراموش نكن كه :
لبخند من به تو يعني " عاشقانه دوستت مي دارم "
آغوش من هميشه براي تو باز است.
هميشه براي گوش دادن به حرفهايت آمادگي دارم.
هميشه پشتيبانت هستم.
من مثل كتابي گشوده برايت خواهم بود.
فقط كافي است چيزي از من بخواهي ,
بلافاصله از آن تو خواهد شد.
مي خواهم اوقاتم را در كنار تو باشم.
من كاملا به تو اطمينان دارم و تو امين من هستي.
در دنيا تو از هركسي برايم مهم تر هستي.
هميشه دوستت دارم چه به زبان بياورم چه نياورم.
همين الان در فكر تو هستم.
تو هميشه براي من شادي مي آوري به خصوص وقتي كه لبخند بر لب داري.
من هميشه براي تو اينجا هستم و دلم براي تو تنگ است.
هر وقت كه احتياج به درد دل داشتي روي من حساب كن.
من هنوز در چشمانت گم شده هستم.
تو در تمام ضربان هاي قلبم حضور داري![]()
با توام اي سهراب
اي به پاکي چون آب
يادته گفتي بهم
تا شقايق زندست زندگي بايد کرد؟
نيستي سهراب ببيني که شقايق هم مرد...
ديگه با چي! کسي رو دلخوش کرد؟؟
يادته گفتي بهم اومدي سراغ من
نرم و آهسته بيا
که مبادا ترکي برداره
چيني نازک تنهايي تو
اومدم آهسته
نرم تر از يک پر قو
خسته از دوري راه
خسته و چشم براه
يادته گفتي بهم
عاشقي يعني دچار
فکر کنم شدم دچار
تو خودت گفتي چه تنهاست ماهي اگه دچار دريا باشه
آره تنها باشه
يار غمها باشه
يادته ميگفتي گاهگاهي قفسي ميسازم
ميفروشم به شما
تا به آواز شقايق که در آن زندانيست
دل تنهاييتان تازه شود
ديگه حتي اون شقايق که اسيره قفس سهراب
ساحر يک نفسه
نيست که تازگي بده اين دل تنهاييمان
پس کجاست اون قفس شقايقت؟
منو با خودت ببر به قايقت
راست ميگفتي کاش مردم دانه هاي دلشان پيدا بود
آره...کاشکي دلشون شيدا بود
من به دنبال يه چيزه بهترينم سهراب
تو خودت گفتي بهم
بهترين چيز رسيدن به نگاهيست
که از حادثه ی عشق تر است...
خدایا من انسانم به آنگونه ای که تو آفریدی . نمی توانم مثل فرشتگانت پاک و آسمانی باشم . گاهی فریب می خورم و گاهی فریب میدهم . گاهی ناشکر می شوم و گاهی خودخواهی وجودم را فرا می گیرد . اما همیشه همیشه همیشه پشیمان می شوم و به سوی تو باز می گردم چون آغوش تو همیشه باز است .پروردگارا می دانم که دعا سرنوشت بد را از ما دور می سازد. پس این بار نیز دست نیاز را به درگاه تو دراز می کنم و از کسی خواسته هایم را طلب می کنم که هیچ گاه بر سرم منت نمی گذارد . آرزوهایم را به تو می گویم . به تو که همیشه دوست منی . عاشق تر از همیشه سر بر آستان ملکوتیت می گذارم و در دل دعا می کنم و از تو می خواهم که اگر به صلاح است دعایم را مستجاب کنی
منم که شهره ی شهرم به عشق ورزیدن
منم که دیده نـیـالـــوده ام به بد دیــدن
وفاکنیم و ملامت کشیم و خوش باشیــــم
که در طریقت ماکافریست رنــجـیـدن
به پیر میکده گفتم که چیـــست راه نجات
بخواست جام می وگفت عیب پوشیدن
مراد دل ز تماشــای باغ عالــم چــیـست؟
بدست مردم چشم از رخ تو گل چیـدن
مـبوس جز لب ساقـی و جام می حافـظ
که دست زهد فروشان خطاست بوسیدن
روزگاري در گوشه اي از دفترم نوشته بودم...... تنهائي را دوست دارم چون بي وفا نيست تنهائي را دوست دارم چون تجربه اش کرده ام تنهائي رادوست دارم چون عشق دروغين درآن نيست تنهائي را دوست دارم چون خدا هم تنهاست تنهائي را دوست دارم چون در خلوت وتنهائيم در انتظار خواهم گريست وهيچ کس اشکهايم را نمي بيند
اشک باید ریخت زار باید زد
"عشق یعنی این"
خود پرستی را بارها دار باید زد
شب پر از راز است
رازها را باز باید خواند
"نبری از یادت"
شب مهتابی را
نفس خسته بی خوابی را
"نبری از یادت"
گرمی دست مرا ای دوست
رنگ چشمان من ای زیبا رو
باز هم نیکوست
من تو را در قفس سینه خود می خواهم
من تو را می خواهم
"نبری از یادت"
آن شب تنهایی
آن شب ملتهب رویایی
دست من در طلب ماه به رخسارت خورد
دستی اما دل من را افسرد
من به چشمان تو جان بخشیدم
نی که در چشم تو جان را دیدم
"نبری از یادت"
التماس دل غمگین مرا
"نبری از یادت"
من تو را می خواهم
كاش ميشد با شقايق حرف زد
كاش ميشد آسمان را لمس كرد
كاش ميشد مثل يك غنچه شكفت
كاش ميشد زندگي را گرم كرد
كاش ميشد تا بباري مثل آب
كاش ميشد سبز باشي چون درخت
كاش ميشد واژه واژه شعر شد
كاش ميشد از قفس آزاد شد
كاش ميشد عشق را تقسيم كرد
كاش ميشد عشق را تفسير كرد
كاش ميشد شعر عشقي را سرود
كاش ميشد از لب دل گل ربود
هزار شاخه گل رز...
يه بقل پيچك سبز...
يه سبد سيب و انار...
ميسپارمش به تو
هیچکس ویرانیم را حس نکرد وسعت تنهایی ام را حس نکرد درمیان خنده های تلخ من گریه ی پنهانیم را حس نکرد در هجوم لحظه های بی کسی درد بی کس ماندنم را حس نکردآن که با آغاز من مانوس بود لحظه ی پایانیم را حس نکرد![]()
هرسلامی سر آغاز صد خداحافظی ديگر است شب است ماه ميرقصد ستاره نقره می باشد ميخواهم برايت بنويسم از اميد و آرزوهای گذشته که همواره قلب کوچکم را ميفشارد از لحظه ای که قلم رابدست گرفته ام نميدانم چگونه شروع کن که تو در ابتدا و انتهای آن باشی و به همين خاطر قلم را کنار گذاشتم و در تاريکی شب به آسمان خيره شدم .ناگهان سکوت آسمانی در گوشم زمزمه کرد و گفت بنويس که دوستش داری و هرگز فراموشش نخواهی کرد و من هم چنين نوشتم شمعی بودم به خاطره تو سوختم ولی تو هرگز خاموشم نکردی پروانه ای بودم به خاطره تو آسمانها را گشتم ولی تو مرا نگرفتی غنچه ی سوسنی بودم به خاطره تو شکوفه دادم اما تو هرگز مرا نچيدی ابری بودم به خاطره تو گريستم ولی تو هرگز به اشکهايم توجهی نکردی آری حالا من تنها در اين سکوت مرگبار شب نشسته ام و مينويسم
دوستت دارم .........دوستم بدار
1- چرا ایرانی ها اینقدر عجیب و غریب هستند؟!
۲- چرا این مردم وقتی میخواهند یکدیگر را نفرین کنند میگویند: ایشالا پولات خرج دوا دکتر بشه...؟!
3- چرا میگویند: خیلی چاکریم، نوکرتیم،اسیرتیم و ... ولی دو قدم که فاصله گرفتند میگویند:
گور باباش...؟!!
4- چرا مرغ همسایشون غازه؟
5- چرا اینقدر مرده پرست هستند، یکی تا هست معمولیه ولی همین که مرد میشه مقدس و عاری از عیب و نقص؟!
6- چرا با هم اینجوری هستند؟!! تنگ نظر، حسود...! با موفقیت دیگری بظاهر خوشحال میشوند ولی در باطن نمی خواهند سر به تنش باشد...؟!!
7- چرا این مردم اینقدر تنبل هستند؟! بیشتر از اینکه با تلاش و کوشش و بکارگیری توانایی های خود بخواهند کسب درآمد کرده و روزگار بگذرانند، به دنبال شانس، هدیه، معجزه و ارتزاق آسمانی هستند؟!
8- چرا فکر می کنند همه چیز میدانند؟! چرا ادعا دارند که باهوشترین ملت دنیا هستند و به قول خودشان: هنر نزد ایرانیان است و بس...!!
9- چرا گمان می کنند خداوند بزرگ از صبح تا شب بیکار نشسته تا دستی از این سرزمین پرافتخار به سویش بلند شود و از او بخواهد تا در کنکور قبول شود یا بلیط بختش در فلان بانک برنده شود و یک شبه به همه چیز برسد؟!
10- چرا خود را برترین در عالم می دانند و بقیه زبانها و فرهنگ ها را به باد توهین و تمشخر می گیرند...؟!
11- چرا چون مرغی مسخ و دست آموز با چند حرفی از زبان مردم دیروز به دنیا و پدیده ها می نگرند؟! چرا تولید فکر و اندیشه در این مرزوبوم اینقدر کمیاب است؟!
12- چرا علیرغم مخالفت با یک موضوع و جریان اجتماعی، باز در میدان هستند و لقب زیبا و برازنده همیشه در صحنه را یدک می کشند در حالی که عمیقا" آن را باور ندارند...؟!!
13- چرا اینقدر به یکدیگر نان قرض می دهند؟! مثلا" در یک برنامه تلویزیونی، دهها بار از تلاش بی وقفه و شبانه روزی همکاران خود تشکر و قدر دانی می کنند طوریکه بیننده گمان می کند اینها در راه خدا کار کرده و نوعی ایثار می کنند و از اینکه برای او اینهمه رنج و از خود گذشتگی به خرج داده اند،شرمنده می شود...!!
14- چرا می پندارند خداوند رحیم در آسمانهاست؟!! چرا به وجود بخشی از ذات لایزال الهی در وجود خود و اطراف خود باور ندارند؟! گاهی آنقدر برای خواسته های جزیی به آفریدگار مراجعه می کنند که زبانم لال، پروردگار یکتا را از این آفرینش پشیمان می سازند...!!
15- چرا هروقت دچار ضعف ،ترس و استیصال یا خواهش های بلند پروازانه می شوند، یادشان می آید خداوندی هست که می توانند از او کمک بگیرند و به محض انجام کار،همه چیز فراموش می شود و حتی دریغ از تشکر خشک و خالی...!
16- چرا زن را جنس دوم می دانند و در همه حال( به جز یک مورد!!) دنبال آکبند آن می گردند؟!! جالب اینکه این فکر در اغلب زنان نیز جا افتاده است! میگویند: خانمها مثل گل هستند، نباید آنها را چید،فقط باید دید و...!! حال اگر مردی این گلهای باغ زندگی را ببیند،می گویند: هیز است...! اگر بخواهد بچیند، میگویند: جیز است...!!
17- چرا هیچ چیزشان سر جایش نیست؟!! هنگام کار به راز آفرینش می اندیشند و موقع تفریح و سرگرمی یادشان می آید که چگونه سرمایه دار شده و سعادت هر دو جهان را نصیب خود سازند...؟!
18- چرا عاشق چاپلوسی و به اصطلاح پاچه خواری هستند؟! هرچند اعتقاد دارند که چاپلوسی از صفات زشت و مذموم است و نباید انجام شود...!!
19- چرا اینقدر اهل حرف و شعارند؟! با حرف سیر می شوند، با شعار راضی می شوند و مقصود خود را تا می توانند با کلمات قلمبه و عبارات پر طول و عرض بیان می کنند و می شنوند در حالیکه زیاد به مفهوم آنچه گفته می شود دقت نمی کنند...!
20- و.... چرا اینطور رایج است که : کسانی که قهوه یا نسکافه تلخ می نوشند از افرادی که آنها را شیرین می کنند ( مثل من!) با کلاس تر هستند و به قولی: اینکاره هستن...؟!!![]()
وقتی که تو می آیی تمام وجودم شروع به لرزش میکند
قلبم چون دوندهء دوهای سرعت شروع به تپیدن میکند
گوشهایم بسته وازشنیده هر صدای بجز صدای تو سر باز میزند
تنم داغ شده چون خورشید شروع به سوختن میکند
از شدت هیجان گونه هایم سرخ شده عرق خجالت برروی پیشانی
در ذهنم حرفهای برای گفتن به تو آماده دارم اما به نا گاه فراموشی
زبان از گفتگو قاصر آنجاست که چشمها کار زبان ودل میکند
دیدگانم پر از عشق ومحبت است منتظره نگاه توکه بگویند دوستت دارم
اما تو آنها را نمی بیینی چون ازشرم حضورت سرم پایین زمین را سیر میکند
یارا تو می آیی و می روی از کنارم چون سپیده سحری